با سلام، این نسخه جدید نامه رییس جمهور ایران است که توسط ابراهیم نبوی یکی از طنز نویسان ماهر نوشته شده .این نامه را از دست ندهید از خود نسخه اصلی جالب تر است.
ساعاتی قبل یک منبع آگاه نامه محمود احمدی نژاد ریاست جمهوری اسلامی ایران را که از طریق برادر منوچهر میم یکی از ابوابجمعی وزارت امور خارجه در اختیار سفیر سوئیس و حافظ منافع آمریکا قرار داده بود، به دست ما رسید. با توجه به اهمیت تاریخی این نامه متن کامل آن را ذیلا می خوانید.

اللهم کن لولیک الحجه بن الحسن، فی هذه الساعه و فی کل الساعه، ولیا و حافظا و قائدا و ناصرا و دلیلا و عینا حتی تسکنه عرضک طوعا و تمتعه فیها طویلا
آقای جرج دبلیو بوش پسر!
این نامه را برایت می نویسم که بدانی که من هم اگرچه ممکن است باور نکنی، ولی اهل دیپلماسی و این جور مسائل ها هستم. مدتی بود که می خواستم این نامه را بنویسم، ولی منتظر بودم که نظر مقام معظم رهبری در مورد دستور اینجانب برای ورود خانمهای محترم به استودیوی فوتبال معلوم شود، که ایشان اجازه نفرمودند و من این نامه را نوشتم.
آقای جرج دبلیو بوش پسر!
فکر نکن چون تو رئیس جمهور آمریکا هستی، هر روز رسانه های استکباری شما صدا و تصویر تو را پخش می کنند، اگر در جریان باشی خودت می فهمی که اگر هر روز پنج بار عکس تو را پخش کنند، حداقل چهار بار هم عکس مرا پخش می کنند، چون خداوند حامی مستضعفان است و ما هم خدایی داریم که دیدی در جریان سخنرانی اینجانب در سازمان ملل چه اتفاقی افتاد. اگر من را قبول نداری از کوفی عنان بپرس که دور سر من چی بود؟ و چرا وقتی ما داشتیم حرف می زدیم همه کف کرده بودند و چشم نمی زدند. حالا ممکن است به روی خودت نیاوری، ولی اگر راست می گوئی برو از آنها که آنجا بودند و قبول شان داری بپرس. اگر من دروغ گفتم که مشغول ذمه، و اگر حقیقت را فهمیدی دیگر ضدحال نزن و حق را قبول کن. چون هیچ چیزی بالاتر از حقیقت نیست، البته مساله ولایت هم مساله مهمی است که شما غربی ها نمی فهمید، گفته باشم.
آقای جرج دبلیو بوش پسر!
یک حقایقی است که باید قبول کنی، مگر اینکه خیلی صم بکم عمی فهم لایرجعون شده باشی، منظورم این است که خودت را به آن راه زده باشی. من این حقایق را برایت می گویم. شما در آمریکا از همان اول که کار را در دست گرفتید خیلی اجحاف کردید و در حق ملت خودتان خیلی نامردی کردید. مگر همین شما نبودید که سرخپوستان بدبخت آمریکایی را که وقتی از پشت کوه حمله می کردند، دود راه می انداختند و یک دفعه از اطراف کوهها با سروصدا و جیغ حمله می کردند از طریق فیلم های وسترن و با دلیجان به رگبار بستید و تمام قبیله های آنها را آتش زدید و به دخترهای آنها تجاوز کردید؟ هان؟ مگر شما نبودید؟ مگر آن رئیس قبیله های بدبخت هی چپق صلح دود نمی کردند، ولی روسای شما بخصوص همین آقای جان وین و ریگان آنها را می کشتند. تصاویر تمام جنایات شما در مورد سرخپوستان آمریکا و سیاهپوستان آمریکا در آرشیو صدا وسیما موجود است و نمی توانی انکار کنی. مگر شما نبودید که کسانهایی مانند عموتم و سایر سیاهپوستان و دکتر مارتین لوترکینگ و مالکولم ایکس و محمدعلی کلی را به زنجیر کشیدید و آنها را اسیر کردید و با کشتی میلیونها میلیون سیاهپوستان را به عنوان برده داری به آمریکا آوردید و به عنوان برده می فروختید که هزار سال قبل از شما پیامبر اسلام(ص) دستور آزادی آنها را از قبیل بلال حبشی موذن پیامبر در فیلم محمد رسول الله، داده بود. البته یک مواردی را آیت الله مصباح در مورد برده داری گفتند که در بعضی موارد جائز است، ولی آبراهام لینکلن که یکی از صهیونیست های صدر آمریکا و یهودی بود و مساله دار بود، با اصل برده داری مخالفت کرد که این درست نبود. اگر فیلم برباد رفته را دیده باشید، حتما می فهمید که خودتان چه گندی زدید. شما خجالت نمی کشید که یک دختر سیاهپوست را همان زن فاسد به نام اسکارلت به گریه انداخت، در حالی که خودش با مرد زند ار رابطه داشت. این است آمریکای جهانخوار! مگر میلیونها نفر توسط همین جان وین که قهرمان ملی شما بود و به او لوک خوش شانس می گفتید کشته نشد، ما فيلم اين ها را با تلاش برادران مومن صدا و سيما جور کرده ايم و در آرشيو داريم. مگر شما نبودید که تا همین چند سال قبل هم دسته جمعی سفیدپوستان تان دنبال یک کارگر سیاهپوست بدبخت راه می افتادند و به او اتهام می زدند که به یک زن سفیدپوست تجاوز کرده است و در تاریکی شب با کلانترهای دولتی و سگ دنبالش می کردند و بعد از دستگیری به وحشیانه ترین شکل به قول خودتان او را لینچ می کردید و مثل شمربن ذی الجوشن که دشمنانش را قطعه قطعه می کرد، سیاهان بدبخت را قطعه قطعه( لینچ) می نمودید. تازه آخر فیلم هم معلوم می شد که آن زن سفیدپوست با یک مرد سفید پوست دیگر رابطه نامشروع داشته و اصلا سیاهپوست بدبخت دستش به دامن آن زن هم نرسیده، چه برسد به چیزهای دیگر. این است معنی عدالت آمریکایی شما؟ آوخ بر این لینچ های شما! تف بر این کوکلوس کلان های شما! ننگ بر این لینچ شما که روی شمر و ابن ملجم را سفید کردید. مگر شما نبودید که تا همین چند سال قبل جلوی در مغازه های خودتان می نوشتید ورود سگ های نجس و سیاهپوستان به مغازه ممنوع است و سیاهان را در ردیف سگ های نجس قرار می دادید. اگر ما در ایران اسلامی جلوی مغازه می نوشتیم که ورود زنان بدحجاب ممنوع است، بخاطر این بود که حکم خدا را می خواستیم اجرا کنیم، آیا شما هم می خواستید حکم خدا را اجرا کنید؟ در کجای انجیل نوشته شده که ورود سیاهپوست به مغازه ها ممنوع است؟ اگر نوشته شده بگوئید که ما هم بفهمیم و اگرنه حداقل بگوئید که این چیزها را از خودتان درآوردید
برای ادامه نامه روی ادامه مطلب کلیک کنید
ادامه مطلب

هرودوت اوضاع اين مستعمرات را چنين مي نويسد: ينانهايي كه شهر پانيوم وابسته به آنهاست شهرهاي خود را در جاهايي بنا كرده اند كه از حيث خوبي آب و هوا در هيچ جا مانند ندارد. نه شهرهاي بالا مي توانند با اين شهرها برابري كنند و نه شهرهاي پايين ، نه كرانه هاي خاوري و نه كرانه هاي باختري .
ينانها به چهار لهجه سخن مي گويند شهر يناني مليطه كه در باختر واقع است پس از ان مي نويت و پري ين است . اين شهرها در كاريه قرار دارند و اهالي آنها به يك زبان سخن مي گويند. شهرهاي يناني واقع در ليديه اينهاست : افس ، كل فن ، ليدوس ، تئوس ، كلازمن ، فوسه. اينها به يك زبان سخن مي گويند ولي زبان آنها همانند زبان شهرهاي ياد شده در بالا نيست. از سه شهر ديگر يناني دو شهر در جزيده سامس و خيوس واقع است و سومي ارتير است كه كه در خشكي بنا شده است. اهالي خيوس و ارتير به يك زبان سخن مي وين دو اهالي سامس به زباني ديگر. اين است چهار لهجه يناني .
پس از آن هرودوت مي گويد : ينانهاي هم پيمان زماني از ديگر ينانها جدا شده بودند و جدايي آها از اينجا بود كه در آن زمان ملت يوناني به تمامي ناتوان به ديد مي آمد و ينانها در ميان اقوام يوناني از همه ناتوانتر بودند و به جز شهر آتن شهر مهمي نداشتند. بنابرين چه آتنيها و چه ديگر ينانيها پرهيز داشتند از اينكه خود را يناني بنامند و گمان مي رود كه اكنون هم بيشتر ينانها اين نام را شرم آور مي دانند.
دوازده شهر همي پيمان يناني برعكس به نام خود سربلند بودند. آنها معبدي براي خود ساختند كه آن را پانيونيوم ناميدند از ينانهاي ديگر كسي را به آنجا راه نمي دادند و كسي هم جز اهالي ازمير خواهند آن نبود كه در پيمان آنها وارد شود. پانيوم در دماغه ي ميكال قرار دارد اين معبد براي خداي درياها ، پوسيدون هلي كون ، ساخته شده است. در نوروزها ينانها ي شهرهاي هم پيمان در اينجا گرد مي آيند و اين جشن را جشن پانيونيوم مي نامند.
از گفته هاي هرودت روشن مي شود كه دريانها هم همبستگي با شش شهر درياني داشتند ولي بعدها هالي كارناس را باري اينكه يك ي از اهالي آن بر خلاف عادت قديم رفتار كرد ، از پيمان بيرون كردند. اليانها همبستگي از دوازده شهر داشتند ولي ازمير را ينانها از آنها جدا كردند و يازده شهر ديگر در همبستگي الياني بازماند. زمينها الياني پربارتر از زمينهاي يناني بود ولي از حيث خوبي آب و هوا با شهرهاي يناني برابري نمي كرد.
از گفته هاي هرودوت چنين برمي آيد كه اين مستعمرات را سه قوم يوناني بنا كدره بودند و بين تمام آنها همراهي و هم پيماني نبود. زيرا هر يك از همبسته هاي كوچك برپا كرده با هم هم چشمي و كشمكش داشتند.
برای خواندن ادامه ی زندگی نامه روی ادامه مطلب کليک کنيد.
(توجه: اگر فارسی تايپ کردن برايتان مشکل است می توانيد با دکمه ی F8 زبان را در قسمت نظرات به انگليسی تبديل کنيد. )
ادامه مطلب

سلام..سلامی به زیبایی گلهای بهاری و دلنشینی صدای قناریها..عیدتون مبارک..امیدوارم که سالی خوب و توام با آرامش و شادی داشته باشید..معمولآ همه با آغاز سال جدید مروری میکنن به سالی مه گذراندن و کمی خودشون را می سنجند...خلاصه سالی که گذشت با تمام شادی ها و غمهایش..خوب بود یا بد..دیگر تمام شد و حالاست که باید به آینده و به سالی که پیش رو داریم نگاه کنیم ...امسال را با شور و شوق خاصی آغاز خواهیم کرد..با تغییرات اساسی برای پیشرفت.امسال را با فریاد های آزاد نو شروع میکنیم..امسال را با خوش بویی..صفا..صمیمیت شادابی و عشق شروع مکنیم تا نشون بدیم که ما آماده ی تغییرات بزرگ هستیم تا راحتی و آرامش را برای ما بیارد..امسال بهار رنگ دیگری خواهد داشت..امسال سلامی که به آفتاب می کنیم باید گرمتر و دوستانه تر باشد...امسال سفره هفسین به ما باید لبخند بزند و ماهی قرمز دیگر اشک نریزد...دیگر دوست نداریم برای بچه های بم بگرییم یا خبرهای بد از جنگ و کشتار بشنویم ...امروز ..بله امروز وقت آن فرا رسیده که سرود شادابی سر دهیم و یک صدا سلام کنیم به آفتاب..باید فریاد بزنیم...فریاد هایی که سالهای پیش هیچکسی آن را نشنیده...امسال دیگر وقتش فرا رسیده...پس دستها را رو به آسمان ببرید و از ته دل اون چیزی را که می خواهی آزادانه بگو و فریاد بزن...
ندای آزادی را امسال فریاد بزن و سلام گرمت را به آفتاب امروز...به امید روزهایی خوش در سال نو...
■ آن مرد آمد، آن مرد با مواد شيميايي مرگبار آمد. آن مرد يك بازرگان هلندي بود. آن مرد سوداگري دوزخي بود كه تجارت مرگ ميكرد. او مدتها به خاطر تجارت نامشروع مواد اوليه براي سلاحهاي شيميايي تحت تعقيب افبيآي بود. او علاوه بر تجارت يكي از اعضاي سازمان اطلاعات و امنيت هلند بود. آن مرد در سالهاي 1984 تا 1988 مواد اوليه براي توليد بمب شيميايي و گازهاي سمي را در اختيار ارتش بعث گذاشت. آن مرد با سيانيد هيدروژن و گاز خردل آمد. در سال 1989 در ايتاليا دستگير شد اما به عراق فرار كرد و به آغوش صدام خزيد. وقتي صدام در سال 2003 سقوط كرد او پس از 14 سال به هلند بازگشت. ولي ماه هميشه پشت ابر نميماند. آن مرد دستگير شد و در دادگستري لاهه به عنوان جنايتكار جنگي و به جرم معاونت در نسلكشي و جنايت عليه بشريت به 15 سال زندان محكوم شد.
آن مرد آمد. آن نامرد آمد. آن مرد «فرانس فان آنرات» بود. اما همراه او بسيار سوداگران شيطاني از كشورهاي ديگر بودند كه از خون مردم ايران و عراق تغذيه كردند و صداي كسي درنيامد.
■ آن مرد آمد. آن مرد با بمب و موشك و راكت آمد. آن مرد با مدالهاي افتخار از خون مردم غيرنظامي آمد. او خلبان بود و شجاعتش در حمله به مناطق مسكوني و قطارهاي مسافربري. آن مرد آمد. آن مرد با ميگ و ميراژ و سوخو آمد. او فرمانده نيروي هوايي ارتش بعث بود. او بهترين بود. او در زمينهي كشتن بيترحم و سمعاً و طاعتاً، بهترين بود. آن مرد كودكان خفته در خانههاي صدها شهر و روستاي ايران را كشت. آن مرد صدها شهر و روستاي كردستان را بمباران كرد. آن مرد آمد. آن مرد با دهها تن بمب شيميايي آمد. آن مرد با دهها فروند هواپيما آمد تا با مردم بيدفاع بجنگد. آن مرد كاري كرد كه تا آن تاريخ كسي قساوت آن را نداشت. آن مرد حلبچه را زهرباران كرد. نام او «عدنان الدليمي» است.
■ آن مرد آمد. آن مرد با بمب آمد. آن مرد با چوبههاي دار و تيرباران و تبعيد آمد. آن مرد با انفال و وحشت آمد. او پسرعموي صدام است. او به عنوان فرماندار نظامي از سوي صدام اختيار تام جان و مال مردم در شمال عراق را داشت. او صدها هزار كُرد را قتلعام و تبعيد كرد. او هزاران روستا و منطقه كردنشين را با خاك يكسان كرد و دستور بمباران شيميايي آنها را داد. او به «علي كيمياوي» معروف شد. آن مرد در عمليات انفال در كردستان دستور داد: «نيروهاي مسلح بايد در حوزه استحفاظي اين فرمانداري هيچ موجود زندهاي اعم از انسان و حيوان باقي نگذارند». و باقي نگذاشتند، نه انساني، نه پرندهاي و چشمهها را با سيمان خشكاندند. تا اين زمين سوخته، تعريب شود. آن مرد هزاران تن را در جنوب عراق سلاخي كرد. آن مرد در 1990 فرماندار كويت اشغالي شد. آن مرد كويت را تاراج كرد. آن مرد روي آيشمن را سفيد كرد. آن مرد وزير كشور شد. آن مرد پس از اشغال عراق سرانجام دستگير شد و اينك در برابر دادگاه است. آن مرد آمد، آن نامرد آمد. آن مرد «علي حسن المجيد» بود. انسانيت از آن مرد، بسيار بعيد بود.
■ آن مرد آمد، آن نامرد آمد. ابوعدي، قصاب بينالنهرين، يكي از بزرگترين جنايتكاران تاريخ، تشنهي زر و زور، داراي يكي از بزرگترين ارتشهاي دنيا، داراي يكي از بزرگترين شبكههاي جاسوسي و مالي و تروريستي در دنيا، ويرانگر عراق و ايران و كويت كه از كاخهاي هزار و يكشب به گودالي و سلولي رسيد. آن مرد آمد. آن نامرد آمد. و ميخواست اولين بمب اتمي عربي را بسازد و نشد و به بمب شيميايي دست يافت. او گفت كردها، يهوديان، شيعيان، ايرانيها و همه جز خانوادهي تكريتيها محكوم به مرگند. چون او ميخواست. و گفت حلبچه را بكشيد. و حلبچه را در 16 مارس 1988 كشتند. آن مرد با بمب آمد. اما سرانجام حلبچه 15 سال بعد از او انتقام گرفت. سرانجام آن كه نفسهاي بسيار را در سه دهه ظلمت خونين بر گلو بسته بود، نفسش را بريدند. او «صدام حسين» اولين ديكتاتور سرنگونشدهي قرن بيست و يكم بود.
***
آن مردها آمدند. آن نامردها آمدند و عاقبت در نكبت رفتند. بشريت را شرمسار كردند و رفتند. اين بود انتقام تلخ حلبچه و سردشت. اين است عبرت تاريخ.
بر گرفته از سايت نقطه ته خط
(توجه: اگر فارسی تايپ کردن برايتان مشکل است می توانيد با دکمه ی F8 زبان را در قسمت نظرات به انگليسی تبديل کنيد. )
اي وطن تا هر كرانت هستهاي 
بحث هر پير و جوانت هستهاي
هر خبر از اين و آنت هستهاي
تخم لق در هر دهانت هستهاي
ملت بي آب و نانت هستهاي
آن وكيل و آن وزير و آن مدير
راحت و در برجِ عاج و سير سير
از منِ خسته بخواهد: شير گير!
شيرگيرانِ نهانت هستهاي
ملت بي آب و نانت هستهاي
آن يكي تكنيسين بمب اتم
وان دگر كله فرو كرده به خُم
وين يكي در فكر اعجازست و قم
الغرض تا جمكرانت هستهاي
ملت بي آب و نانت هستهاي
اين وطن دارد كه درد بي شمار
اقتصاد و اعتياد و زهرمار!
هم تورم هم گراني هم فشار
چون فشار دشمنانت هستهاي
ملت بي آب و نانت هستهاي
صدهزاران مردم ما در غمند
در فلاكت يا ندار و مستمند
اين زمان هم عالِمانت ميرَمَند
قمپز و فخر سرانت هستهاي
ملت بي آب و نانت هستهاي
«ما همه شيران ولي شير عَلَم»
هستهايانديشو با اين عقل كم
تا به كي در زير بار جهل خم؟
اي همه تير و كمانت هستهاي
ملت بي آب و نانت هستهاي
هستهاي بياقتدار و بستهاي
چون كلنگِ بيسر و بيدستهاي
خستهاي از روزگاران خستهاي
منزوي از هر جهانت هستهاي
ملت بي آب و نانت هستهاي
با چنين بنياد لق لق در رهيم
فكر خود بر نقش ايوان ميدهيم
غافل از ويراني منزلگهيم
پاي لنگان خرانت هستهاي
ملت بي آب و نانت هستهاي
مدعي! تبعيض با فقر و فساد
اختلاف و تفرقه، كين و عناد
گر كه مردي حل نما عادلنماد!
پيشكش باقي به جانت هستهاي
ملت بي آب و نانت هستهاي
قافيه تنگ آمد و آويختي
آبروي شاعران هم ريختي
اين همه زهر و شكر آميختي
نقطه ي لكنتزبانت هستهاي!
ملت بي آب و نانت هستهاي
ناصر خالديان
■ دُمنوشت:
الف) در منظومه فوق صنعت استعاره و چند صنعت مبتذل ديگر در توصيف هسته و هستهاي و در چند جا به طرز موذيانهاي كار رفته است. براي آشنايي بيشتر در اين زمينه ر.ك به فرهنگ علامه نيكآهنگ كوثر.
ب) ما با هستهاي شدن مخالف نيستيم. ما بر هستهاي شدن بدون داشتن زيربنا و توان و هستهي لازم و بدون اقتدار زيربنايي و با وجود مشكلات فعلي كشور منتقديم.//خودِ خودمان تك و تنها.
(توجه: اگر فارسی تايپ کردن برايتان مشکل است می توانيد با دکمه ی F8 زبان را در قسمت نظرات به انگليسی تبديل کنيد. )
صبح روز بعد ، چون کوروش از خواب برخواست و ميدان نبرد را خالي ديد ، بر خلاف پيش بيني هاي
كرزوس ، تصميمي گرفت كه تمام نقشه هاي او را نقش برآب كرد. سربازان ايراني نه تنها در اردوگاه خود متوقف نشدند ، بلكه با جسارت تمام راه سارد را در پيش گرفتند و با گذشتن از استپهاي ناشناخته و كوهستان هاي صعب العبور كشور ليدي ، از دشت سارد سر درآوردند و در مقابل پايتخت اردو زدند. وقتي كه كرزوس خبردار شد كه سپاهيان کوروش بر سختي زمستان فائق آمده اند و بي هيچ مشكلي تا قلب مملكتش پيش روي كرده اند غرق در حيرت گرديد. از يك طرف هيچ اميدي به رسيدن نيروهاي كمكي از اسپارت ، بابل و مصر نمانده بود و از طرف ديگر كرزوس پس از رسيدن به سارد ، سربازان مزدوري را كه به خدمت گرفته بود نيز مرخص كرده بود چون هرگز گمان نمي كرد كه پارسي ها به اين سرعت تعقيبش كنند و جنگ را به دروازه هاي سارد بكشانند. بنابرين تنها راه چاره ، سامان دادن به همان نيروهاي باقي مانده در شهر و فرستادن آنان به نبرد پارسيان بود.
کوروش مي دانست كه جنگيدن در سرزمين بيگانه ، براي سربازان پارسي بسيار سخت تر از دفاع در داخل مرزهاي كشور خواهد بود و از سوي ديگر فزوني نيروهاي دشمن و توانايي مثال زدني سواره نظام ليدي ، نگرانش مي كرد. لذا به توصيه دوست مادي خود ، هارپاگ ( همان كسي كه يكبار جانش را نجات داده بود ) تصميم گرفت تا خط مقدم لشكرش را با صفي از سپاهيان شتر سوار بپوشاند. اسب ها از هيچ چيز به اندازه ي بوي شتر وحشت نمي كنند و به محض نزديك شدن به شتران ، عنان اسب از اختيار صاحبش خارج مي شود. بنابرين سواره نظام ليدي ، هرچقدر هم كه قدرتمند باشد ، به محض رسيدن به اولين گروه از سپاهيان پارس عملاَ از كار خواهد افتاد. پياده نظام کوروش نيز دستور يافت تا پشت سر شتران حركت كند و پس از آنان نيز سواره نظام اسب سوار قرار گرفتند. آنگاه با اين فرياد کوروش كه « خدا ما را به سوي پيروزي راهنمايي مي كند » سپاهيان ايران و ليدي رو در روي يكديگر قرار گرفتند. جنگ بسيار خونين بود ولي در نهايت آنانكه به پيروزي رسيدند لشكريان پارس بودند. از ميان ليديايي ها ، آنان كه زنده مانده بودند - به جز معدودي كه دوباره براي گرفتن كمك به كشورهاي ديگر رفتند - به درون شهر عقب نشستند و دروازه هاي شهر را مسدود كردند. به اين اميد كه بالاخره متحدين اسپارتي ، بابلي و مصري از راه مي رسند و كار ايراني ها را يكسره مي كنند. پس از شكست و عقب نشيني ليديايي ها ، پارسيان شهر سارد را به محاصره درآوردند.
برای خواندن ادامه ی زندگی نامه روی ادامه مطلب کليک کنيد.
(توجه: اگر فارسی تايپ کردن برايتان مشکل است می توانيد با دکمه ی F8 زبان را در قسمت نظرات به انگليسی تبديل کنيد. )
ادامه مطلب
واژه ی آزادی از کجا اومده؟ و یعنی چه؟هر کسی آزادی رو با توجه به روحیات و سن خودش تعریف میکنه..یک کودک آزادی را در این می بیند که مادرش به او اجازه بدهد که با اسباب بازیهایش بازی کند و افراد دیگر به گونه های مختلف آن را معنی میکنند ولی معنی واقعی آزادی چیست؟

در این قسمت سعی کردم در مورد آزادی بگم البته نه خیلی فلسفی و پیشرفته در حدی که شما تا حدودی به فکر فرو برید کمی در مورد آزادی بیاندیشد..به نظر من آزادی یعنی آزادانه اندیشیدن..آزادی یعنی زندگی کردن برای رسیدن به هدفی که درست باشه...آزادی یعنی لذت بردن از زندگی در راهی درست و منطقی ..آزادی یعنی احترام گذاشتن به اعتقادات......آزادی یعنی صلب نکردن هر فرد از احضار نظر کردن...آزادی یعنی شبها بدون دغدغه ای خوابیدن و صبح را با عشق و سلامی گرم به خورشید شروع کردن...آزادی یعنی شاد بودن...آزادی یعنی فرق نذاشتن بین مردم ها با هر رنگ پوست و نژادی...آزادی یعنی همه به یک اندازه از جهان بهره ببرن نه بشتر نه کمتر...آزادی یعنی احساس دلسوزی کردن برای یتیمان...آزادی یعنی در گرفتاری ذست یکدیگر را گرفتن...آزادی یعنی داشتن جهانی واحد و مملو از صلح و دوستی...آزادی یعنی هر کس جای خودش ماهی در آب و آدم رو زمین بدون اینکه صدمه ای بهم بزنند..
خلاصه آزادی واژه ای نیست که مخصوص یک قوم یا مذهب یا اقلیت فکری ای باشد آزادی برای تمام افراد هست ..آزادی تو در قبال تلاش ها و کوشش هایت هست..پس آزادانه بیا ندیش و درست و آزادانه هدف صحیحت را انتخاب کن حتی اگر کسی مانع تو هست هیچ هراسی نداشته باش چون تو آزادی پس از خودت ضعف نشون نده..سعی کن از استعدادهایت به نحو احسنت استفاده کنی همین طور که ناپلوئن بناپارت در بخشی از نوشته هایش گفته: معنی استعداد مثل نبوغ این است که فرد ظرفیت مشقات بی پایانی را داشته باشد.پس از تلاش دست نکن چون آزادی هر معنی و مفهومی که داشته باشد بر میگردد به تو که چه قدر تلاش کنی و از فرصتها و استعدادهایت استفاده کنی..پس تو هستی که آزادی را می سازی..بلند شو و از همین حالا برای ساختن اش اقدام کن....
... یک چیز را هیچ وقت فراموش نکن که هر روز صبح به آفتاب سلام کن تا روزت را با جواب سلامی گرم از خورشید آغاز کنی...
(توجه: اگر فارسی تايپ کردن برايتان مشکل است می توانيد با دکمه ی F8 زبان را در قسمت نظرات به انگليسی تبديل کنيد. )
فکر کنم شما زندگی نامه ي کوروش رو خونده باشید يا وصيت نامه ی داريوش رو، و حتماً متوجه شدید که ايران در گذشته چه عظمتی داشته.
وقتی که اروپا در حال جنگ و کشتار بوده ايران در اوج قدرت علمی و فرهنگی بوده. در اون موقع ايران از وجود بهترين دانشمندان بهره مند بوده، پس چرا ما الان در اين وضعیم؟ چرا مثل گذشته نمي تونيم اسم ايران را با افتخار بگيم؟ چرا ما مجبوريم به گذشتمون بنازيم؟ چرا نميتونيم به وضع الان ايران افتخار کنيم؟

اين بلاهایی که الان داره سرمون مياد همش تقصير خودمونه، ما انقدر خودمون رو به چيز هايه پوچ و تهی وابسته کرديم که ديگه فرصتی پيدا نميکنيم که فکر کنيم، فکر کنيم ببينيم چی کار بايد کرد. خيلی از ما ها (شايد حتی خود من) فقط به ظاهر روشنفکريم. چون ما را از يک سری چيزها منع کردن و آزادی را از ما گرفتن فکر ميکنيم که هر کاری که ميکنيم به خاطر اينه که ميخوايم آزادی را به دست بياريم (حتی زشت ترين کارها)، حرفم اينه که خودمون رو به چيزهاي بی مفهوم وابسته نکنيم و به فکه موفقيت ايران باشيم، به فکر آزاد کردن ايران باشيم، بيايید به آفتاب سلام کنيم، اگر هم صدامون به آفتاب نميرسه بيایم سعی کنيم صدامون رو به آفتاب برسونيم. بيايد در شب سلامی به آفتاب بکنيم.
من از رگبار هذيان در تب پاييز مي ترسم
از اين اسطوره هاي از تهي لبريز مي ترسم
به شب تنديس هايي ديدم از تاريخ شمع آجين
به صبح از خواب گرد روح وهم انگيز مي ترسم
برايم آنقدر از گزمه هاي شهر شب گفتند
کزين همسايگان از سايه خود نيز مي ترسم
حقيقت واژه ي تلخي است در قاموس نا پاکان
من از نقش حقيقت هاي حلق آويز مي ترسم
(این شعر را من یک جا دیدم ولی نمیدونم مال چه کسی، شرمنده)
(توجه: اگر فارسی تايپ کردن برايتان مشکل است می توانيد با دکمه ی F8 زبان را در قسمت نظرات به انگليسی تبديل کنيد. )
فرستادگاني از جانب دولت ليدي به همراه انبوهي از هدايا و پيشكش هاي شاهانه به لاسدمون ( لاكدومنيا ، پايتخت اسپارت ) اعزام شدند تا از آن كشور بخواهند براي كمك به جنگ با امپراتوري جديد ، سربازان و تجهيزات نظامي خود را در اختيار ليدي قرار دهد. از نبونيد ( پادشاه بابل ) و آميسيس ( فرعون مصر ) نيز درخواست هاي مشابهي به عمل آمد. واحدهايي از ارتش ليدي نيز ماموريت يافتند تا با گشت زني در سرزمين تراكيه ، به استخدام نيروهاي جنگي مزدور براي نبرد با پارسيان بپردازند. ناگفته پيداست كه چنين ارتش متحدي تا چه اندازه مي توانست قدرتمند و مرگبار باشد. در عين حال ، كرزوس براي محكم كاري كساني را نيز به معابد شهرهاي مختلف - از جمله معابد دلف ، فوسيد و دودون - فرستاد تا از هاتفان غيبي معابد ، نظر خدايان را نيز در مورد اين جنگ جويا شود. از آنچه در ساير معابد گذشت بي اطلاعيم ولي پاسخي كه هاتف غيبي معبد دلف به سفيران كرزوس داد اينچنين بود :
« خدايان ، پيش پيش به كرزوس اعلام مي كنند كه در جنگ با پارسيان امپراتوري بزرگي را نابود خواهد كرد. خدايان به او توصيه مي كنند كه از نيرومندترين يونانيان كساني را به عنوان متحد با خود همراه سازد. به او مي گويند كه وقتي قاطري پادشاه مي شود كافي است كه او كناره هاي شنزار رود هرمس را در پيش گيرد و بگريزد و از اينكه او را ترسو و بي غيرت بنامند خجالت نكشد.»
اين پيشگويي كرزوس را در حيرت فرو برد. او به اين نكته انديشيد كه اصلاَ با عقل جور در نمي آيد كه قاطري پادشاه شود. بنابرين قسمت اول آن پيشگويي را - كه مي گفت كرزوس نابود كننده ي يك امپراتوري بزرگ خواهد بود - به فال نيك گرفت و آماده ي نبرد شد. ولي همه چيز بدانسان كه كرزوس در نظر داشت پيش نميرفت. اسپارتيها اگر چه سفير كرزوس را به نيكي پذيرا شدند و از هداياي او به بهترين شكل تقدير كردند ولي در مورد كمك نظامي در جنگ پاسخ روشني ندادند. حاكمان بابل و مصر نيز وعده دادند كه در سال آينده نيروهايشان را راهي جنگ خواهند كرد.

برای خواندن ادامه ی زندگی نامه روی ادامه مطلب کليک کنيد.
(توجه: اگر فارسی تايپ کردن برايتان مشکل است می توانيد با دکمه ی F8 زبان را در قسمت نظرات به انگليسی تبديل کنيد. )
ادامه مطلب
برادر جان در يك روز گرم تابستان به سمت باغ رفت
پنهان در سايه ها به تماشاي دختري نشست
دختر موهاي سياه بلندي داشت و بدن او هر مردي را به جنون مي كشيد
از همان روز زندگي برادر جان دگرگون شد
دخترك دستان برادر جان را گرفت به او گفت مقدس بودن كاريست دشوار
بهتر نيست كه مرد باشي ؟
وعده ما امشب پشت ديوار صومعه
اگر آنجا باشي تو را خواهم يافت
شيطان به حرف آمد : جايي در جهنم براي برادر جان مقرر است
اين همان وسوسه است
ديگر خواب و خيال نيست
منتظر بودم بالاخره اتفاق افتاد
دختر در زير نور ماه ايستاده بود
عطش اين تن خاكي سيري ناپذير است
او براي هميشه در دختر گم شد
شيطان خنديد و فرشتگان گريه كردند
اين همان وسوسه است
ديگر رويا نيست
برادر جان وسوسه شد
(توجه: اگر فارسی تايپ کردن برايتان مشکل است می توانيد با دکمه ی F8 زبان را در قسمت نظرات به انگليسی تبديل کنيد. )

